ولی حالا نه

ولی حالا نه
می کنم درد تو درمان، ولی حالا نه
می دهم در بر تو جان، ولی حالا نه

در رهٔ لطف و محبت، به خدا جان و تنم
می کنم بهر تو قربان، ولی حالا نه

از گلستان دل و باغ لبانم، به شما
بوسه ها می کنم ارزان، ولی حالا نه

یک به یک مطلب پوشیده و پنهان دلم
می نمایم به تو عریان، ولی حالا نه

از کتاب و سبق و دانش و از درس وفا 
می نمایم ز تو پرسان، ولی حالا نه

بر سرِ خاطره و حرف و حدیث من و تو
می کشم یک خط بطلان، ولی حالا نه
فضل احد احدی. ۳۰ / ۱۱ / ۱۳۹۴.

ندای آزادی

 دشمن برای رفتن تو یک بهانه کرد
دامی بچید و میهن ما را نشانه کرد

رفتی به باغ و خانه و ده و دیار ما
گرگ و کُلاغ و کرگس و کفتار خانه کرد

دیشب به شاخ بید و سپیدار گردنه
خفّاش و جُغد بار دیگر آشیانه کرد

بعد از تو یار و یاور و هم فکر و همدمت
تابوت خود به جان و دل خویش شانه کرد

مدّاحِ عصر با همه تاب و توان خویش
القصّه یاد و خاطره ات را فسانه کرد

روزی ندایی برحقِ آزادیی ترا
نسلی سرود و نسل پسینش ترانه کرد
فضل احد احدی 16 / 6 / 1394

خسته شد

رفتی قیام و صحنه ی پیکار خسته شد
ملت ز آزِ گربه ی مکّار خسته شد

رفتی شعار وحدت و میهن پرستی ات
بر روی سنگ و صخره و دیوار خسته شد

دیگر نوای بلبل و مرغان خوش صدا
در شاخ کاج و بید و سپیدار خسته شد

رستم برفت، آرش و اسفندیار مُرد
مردی همیش از تن عیار خسته شد

اشک از دو چشم کودک غمیدیده ی زمان
بُغض از گلوی مادر بیمار خسته شد

اینجا غریوِ صاعقه حالم گرفت است
مردم زمکر و حیله ی بسیار خسته شد

برخیز! سر ز رخنه ی تابوت خود برآر
مردم ز وضع و حال نهنجار خسته شد
فضل احد احدی . 17 / 6 / 1394

فاجعه

تاكي اي ابر! تو افسرده و اندوهگيني
تاكي اي دشت! زخون شهداء رنگيني

تاكي اي اشك! تو بنشسته سرِ مژگاني
تاكي اي بُغض تو در سينه ي آن و ايني

آخر اي مه ! تو چه ناراحت و رنجيده تري؟
امشب اي زهره! تو آشفته تر از پرويني

ديگر اي شمع ز پروانه و گُل شكوه مكن
باز شب همره ام همبستر و هم باليني

هم وطن! خانه و بام و درِ ما مشترك است
تا بكي ناخوش و آشفته سر و بدبيني؟

با كي گويم غمِ بيچارگي ات اي مادر!
آخ خواهر! تو چه حد دربَدَر و مسكيني

سرورم ! حيله مكن، قاطع و مردانه بگو
تا كي اندر پَييِ يك فاجعه اي ننگيني

فضل احد احدي. ١٢ / ٧ / ١٣٩٤

ای وای وطن وای

پژمرده گل و لاله ریحــان و سُمــن وای

خشکیده و پرپر شده این سرو چمن وای 

 ترسیـده و رم دیـده، غزالانِ خُتــن وای

افتیده و غلطیده و بی جســم و بــدن وای

                          غرق است به خون پیکر صحرا و دمن وای

                          ای وا وطـــنا  وا وطـــنا  وای وطــــن وای

 

گه ساکن بتخــانه و گاه شیــخ و ملنگیــم

گاه از پی قاچاق و گه از پودر و بنگیــم

بی خاصیت و بی هنر و بی فر و هنگیم
هـرلحظه پیِ تـوطئه و تیــــر و تفنگیـــم

                         ای درد و غم و ناله و ای زخمه ی تن وای

                         ای وا وطـــنا  وا وطــنا  وای وطـــن وای

 

در حیــله و نیرنـگ و دغــل مردم تاقیـم

گاه در غـــم لنگوتـه و قمچی و شلاقیــم

صد حیف که درمانده و بی راه و سیاقیم

هـرلحظه پیِ تفــرقه و جنگ و نفاقیــــم

                        ای ملت بیچاره و بی گور و کفن وای

                        ای وا وطنا  وا وطنا  وای وطن وای

 

تاکی من و تــو آله ی دست دیگرانیــــم؟

تاکی من و تــو ارزه و منفور زمانیــــم؟

بی خانــه و کاشانـه و بی لقمـه ی نانیـم

در حیرتم از اینکه چه نسلیم و چه سانیم

                         افتیده و پوسیده به مُرداب و لجن وای

                         ای وا وطنا وا وطنا، وای وطـن وای

 

این مـردم ما خودکُــش بیگانه پرســت اند

افسـرده و ناســالم و دیـــوانه و مســت اند

گاه مُشت و گریبان، گهی سنگ بدست اند

عمریست که در ماتــم و اندوه بنشسته اند

                    بی دانش و برنامه و بی پیشه و فن وای  

                   ای وا وطـنا  وا وطـنا وای وطــــن وای                    فضل احد احدی. 30 / 6 / 1394

مزن


دم ز هر خاشاك و خار و خرده كاه و خس مزن
لاف آزادي كنار ِميله اي محبس مزن

غنچه اي نشگفته را هرگز نباشد رنگ و بو
پس حديث عشق با هر آدم و هر كس مزن

رمز پرواز كبوتر دان و بالِ عندليب
ديگر حرفي از بلند پروازيي كرگس مزن

كم بگو، كوتاه بگو، موزون و جاافتاده گو
حرف ناسنجيده و ناپخته و نارس مزن

بر حقارت از كسي هرگز مخواه آب حيات
صبر را خود پيشه كن سر بر درِ ناكس مزن

بر سر قول و قرارت همچو كوه ايستاده باش
حرف نامعلوم و نامفهوم و دلواپس مزن

گر نداري تابِ پيوندِ قباي پاره را
پس دمي از ارزش و رُخشانيي اطلس مزن
فضل احد احدي. / ٣ / ٨ / ١٣٩٤

کرامانم برید

 

کرامانم برید

فطرت آزاده می خواهم خراسانم برید

اصفهان و غور و یزد و تاجیکستانم برید

مشهد و پامیر و بلخ و سُغد و کابل خانه ام

مرو می خواهد مرا، باری سمنگانم برید

هستی ام، روح و روانم، جسم و جانم پارسی ست

بهر جان بخشیدنش کولاب و تهرانم برید

از تبار جامی و خیام و البیرونی ام

بر مزار حضرت ناصر بدخشانم برید

هم زبان و هم نژاد، هم کیش و آیینیم ما

شهر طوس و وخش و فرخار و شبرغانم برید

 ای سمرقند! ای بخارا! ای تمام هستی ام!

از برای همدلی بر شهر ختلانم برید

لندن و پاریس و مسکو کی شود خاک هری

دره ای پنجشیر و ورزاب و خوزستانم برید

کاسه ی صبرم به سر شد در دیار بی کسی

میله ی گُلُغندی و سالنگ و پغمانم برید

خواهشم از دوستان این است بعد از مردنم

بهر تدفینم مرا سویی کرامانم برید

فضل احد  احدی. 21 اردیبهشت ( ثور) 1394

شهر دوشنبه

 

معناگرایی و رسالت هنر

معناگرایی و رسالت هنر

 روشنفکر ایرانی درگیر دو مناقشه اساسی است:

۱) رسالت پیام و معنا برای اثر هنری

۲) رسالت و تعهد اجتماعی

به نظر می رسد برای استخراج معنا از یک متن یا اثر باید حوزه های عملکردی را به دقت از هم تفکیک کرد. در حوزه علوم اجتماعی و سیاسی ، وجود چیزی که شاید بشود آن را عقلانیت محتوا نامید ضروری است. عقلانیت محتوا ضامن کاربردی بودن و نظم آفرینی بروندادهای این علوم است.اگر بتوانیم هرچند برای ثانیه ای از بند روابط و پیچیگیهای اجتماعی که در آن گرفتاریم رها شویم باید بپذیریم که محصول نهایی همه این خردگرایی ها در حوزه های اجتماعی و سیاسی اگر آفرینش قدرت نباشد دست کم در بسط و توسعه و تعمیق آن در تار و پود جامعه و در بند کشیدن رفتار و اندیشه است.

حال فکر کنید که اگر با همین اسلوب به آفرینش هنری نگاه کنیم چه فاجعه ای رخ خواهد داد.! گوهره آفرینش هنری در بداعت، گفتمان ستیزی و خرق عادت کردن است. هنر آنتی تزی است در دل گفتمان قدرت، اساسا هر آفربنش هنری با هر جهان بینی و باورمندی، کارکرد گفتمان ستیز دارد.هر چند خلق اثر هنری می تواند دستاویز قدرت شود ولی چون اساس هنر بر محاسبه و عقلانیت نیست چه بسیار که همین راهکارهای تمامیت خواهانه نیز به کارکردی معکوس منجر گردند.دلیل اساسی اش هم به سرشت «نقدخواهانه» هنر باز می گردد.یعنی اساسا آفرینش هنر برای جلوه کردن و به تماشا گذاشتن و تحسین شدن است و بازتاب های این نمایش هم جزیی تفکیک ناپذیر از نمایش است.در واقع هنر آشکار می شود تا دیده شود.ولی کار آفرینش قدرت از این دست نیست.گردانندگان سیاست و اجتماع همه کوشش خود را به کار می بندند که همه بند و بستهای کارشان پنهان بماند و بر به تماشا گذاشتن یک رونمای اغواگر و دروغین بسنده می کنند.از این رو در ذات خود «خواهش» نظر و نقد ندارند.

همه این مقدمه برای رسیدن به این دو پرسش بود: روشنفکر کیست؟ و تعهد اجتماعی و رسالت معنا برای هنر ،امری بدیهی است و یا جعلی ؟ من قصد ندارم به تکرار گزاره های دیگران بپردازم و در این نوشته با اعتماد به نفسی طنزآمیز از کمترین حقم استفاده می کنم تا دست کم دیدگاه خود را بنویسم. با پیش زمینه ای که تشریح کردم،من متولیان و گرداننگان و حتی «به ظاهر ستیزندگان» با نظم امور سیاسی و اجتماعی را روشنفکر نمی دانم.( توجه کنید که هدف غایی این ستیزندگان هم جایگزین کردن خودشان با دیگرانی است که فعلا در شبکه قدرت هستند) کار سیاست اقتدار آفرینی و استقرار است و ماهیتا با هنر که اقتدار ستیز و تجمع گریزاست در تضاد می باشد.از این رو بر این باورم که «متفکر سیاسی» داریم ولی «روشنفکر سیاسی» نداریم.«متفکر اجتماعی» داریم ولی «روشنفکر اجتماعی»نداریم. چگونه می شود کسی که خود را پژوهشگر نابهنجاری ها و مسوول جایگزین کردن آنها با هنجارها می داند روشنفکر باشد؟ اصلا این هنجارهای مسلم که پشتوانه اعمال نیرو بر اجتماع و در جهت استقرار و آرامش مطلوب قدرت است، از دل کدام اندیشه مطلق برآمده است؟ دست کم در روزگاری که ما زندگی می کنیم حکومتی که بری از فسادهای لو رفته مدیریتی و رسوایی های بزرگ در ساز و کارش باشد، وجود ندارد و ادعای تملک اندیشه مطلق و یکتا برای حکومتهای حال حاضز جهان خنده دار و حال به هم زن است. یعنی اگر اندیشه مطلقی هم وجود دارد قطعا آن چیزی نیست که امروز سیاستمداران زمین با آن سیاره کوچک ما را به چنین فضاحتی کشانده اند.

با این شرایط به نظر می رسد فرض لزوم معنا برای هر اثر هنری و لزوم تعهد اجتماعی برای هنر ، یکی از راهکارهای ناچارانه قدرتهاست. چون اساسا ماهیت قدرت تمایلی به هنر و گسترش واقعی آن در لایه های اجتماع ندارد. بگذارید مثالی ساده را مرور کنیم تا ببینیم هنر حتی بدون اینکه در پی معنا رساندن باشد می تواند تداعی گر و تفکر برانگیز باشد: آقای A می خواهد با بودجه ای عظیم، فیلمی جنگی بسازد تا با تحمیل نمادها و استعاره ها ی الصاقی جنگ و زشتی های دشمن را نشان دهد. دقت کنید ک آقای A نیت کرده که زشتی های دشمن را نشان دهد و همین چشم اسفندیار اوست. خب هم من و هم شما می دانیم که او فیلسماز با استعدادی نیست و تحمیل ها هم کارش را به فضاحت خواهد کشاند. آقای B با سرمایه ای عظیم می خواهد فیلم جنگی بسازد و جنگ را همچون امری قدسی و روحانی نشان دهد که سرشار از زیبایی و برکت است. من و شما می دانیم که حاصل کار او چه خواهد بود… .در این میان آقای C را ببینید که می خواهد دوربینش را بردارد برود در جایی که در آن جنگ در جریان است( مثلا در بوسنی یا فلسطین یا چچن و…) فقط دو ساعت از خط مقدم فیلم بگیرد دوربین را یک جا می کارد و هیچ مداخله ای هم نمی کند. او هیج نیتی هم ندارد. و خیلی هم آدم فاسد و کثیفی است(!!!)ولی او یک ژورنالیست است اگر این را برای بنگاه خبری اش ببرد پول کلانی خواهد گرفت یا همین نسخه بدون تدوین را در قالب یک کار نوآورانه یک به عنوان فیلم افتتاحیه یک جشنواره نمایش دهد به شهرت و ثروت خواهد رسید. ما می دانیم که با همه این قضایا، اگر این فیلم دوساعته را برای هر انسانی نشان دهند بدون شک پی خواهد برد که هیچ چیز در این دنیا پلیدتر و تعفن بار تر و خیوانی تر از جنگ نیست.

بله درست است: معنا و تفکر برانگیزی از نیت و اراده فاعل امر بر نمی آید و در ذات امر نهفته است. هر چیز که بازتاب و یا وانمایی دقیق امر بیرونی و یا رویاهای انسان باشد به شکلی اتوماتیک تداعی گر خواهد بود و هنر ناب را شکل خواهد داد.( طیف امر بیرونی ـ رویا را متناظر بگیرید با آفرینش هنری در طیف رئال/مستند ـ سورئالیزم)

با همین مثال ساده می بینیم حتی اگر «هنر» در هدف غایی خود برای مخاطب که جلوه گری و تحسین خواهی است و از دل نارسیسیسم بر می آید( و نتیجه همه اینها فرض لذت آفرینی برای هنر است که البته سلیقه ای است و فرد به فرد فرق می کند ) کوتاه بیاید و بخواهد بازتاب حال و احوال انسان و دنیا باشدـ (مقصودم زمین و کهکشان ما و کهکشهان های دیگر است و لاغیر) با تحمیل خواستهای قدرت به نام معنا و اراده به معنا رسانی، نمی تواند جایگاهی ماندگار بیابد و چه بسا ماهیت کارکردش وارونه شود. مثال درخشانش کار لنی ریفنشتال برای جاودانه کردن قدرت و عظمت هیتلر بود که در مفام نتیجه، یک تنفر و لعن تاریخی ماندگار به جا گذاشت و امروز تماشای این فیلم برای سرگرمی و به سبیل هیتلر خندیدن ، وسیله بسیار مناسبی است!!!

ادامه دارد

فلسفه هنر

فلسفه هنر

( استتیک یا زیباشناسی ) یکی از بخش‌های سه گانه‌ی فلسفه‌ی هنر، مجموعه‌ی پیوسته‌ی”تاریخ هنر”، “استتیک نظری” و”نقد هنر” است ـ سه مبحثی که در پیوند دیالکتیکی با یکدیگرند. با وجود استقلالی که هر یک از آنها دارند، همان گونه که به چشم می‌خورد، هر یک از آن دوی دیگر تغذیه می‌شود و در استقلال خود بی‌نیاز از آن دو نیست. استتیک (زیباشناسی) تاریخ خود را با تشریک مساعی تاریخ هنر ونقد ادبی امکان‌پذیر است و نقد هنر به نوبه‌ی خود متکی بر دستاوردهای تاریخ‌هنر و استتیک می‌باشد. پژوهش در نظریه‌های استتیکی ملزم به بینش همه جانبه در این سه رشته بوده و پژوهش‌گر نه تنها با لحاظ کردن مسایل آنها موفق می‌شود نظریه‌ی زیباشناختی تدوین کند و از آن به عنوان تئوری کلی یا فلسفه‌ی هنر سخن بگوید. بنابراین، فلسفه‌ی کلی هنر یا استتیک نظر‌ی از فرضا زبیا شناختی ادبیات یا زبیا شناسی هنرهای تجسمی متفاوت است.      
در رابطه با زمنیه‌های سه گانه‌ی بالا می‌توان از یک رشته مقوله‌های ویژه‌ی هر یک از آنها نام برد.
- در مورد اول از مقوله‌های: تفکر شهودی، وساطت موضوع به واسطه‌ی فعالیت سوبژه ( هنرمند‌ )، مساله‌ی عقلانیت تصویر هنری، امر زیبا درهنر، محتوایی تاملی( باز خوردی، بازتابی)، محاکات (میمسیس، تقلید، روگرفت )، مناسبت زبیاشناسی جامعه شناسی در هنر، ژانرهای هنر و
    
- خود ویژگی یا خاصگی موضوع استتیکی ـ شکل و محتوا، شیوه‌ی وجود اثرهنری، یکتایی یا منحصر به آن، مساله‌ی تیپ در هنر، کلیت اثر هنری، اصل رئالیسم به عنوان مقوله‌ی اساسی و جز آن،            
- محاکات، خصلت نشانه‌ای آن استتیکی ( زبیاشناختی ) است، نحوه‌ی بروز (نمود) اثر هنری، اثر با توجه به خصیصه‌ی کالایی فرآورده‌های تولیدی.            
در زیر به برخی مقوله‌ها و چندلایه‌گی‌های ناظر بر رابطه‌ی هنرمند ودریافت اثر هنری وحرکت نظری برآنها اشاره می‌شود.
۱-هستی شناسی (آنتولوژی) فرایندهنر- منظور فرانید تکوین یافتن یک اثر مشخص هنری نیست، بلکه تمامیت روال تولید و دریافت (به اصطلاح مصرف از جانب هنر دوست) با توجه با هیأت (گشتالت ) اثر هنری به عنوان حد وسط بین مصالح هنری ودریافت آن است. هرهستی شناسی و هستی شناسی هنر نیز، جویای ساختارهای با ثبات موجودیت یا هستندگی اثر هنری است (یعنی جویای همگانی‌های قلمروی معین ذهن وعین)؛ درآن از تاریخیت هنرها پرسش می‌شود - نه تنها کنش خودویژه‌ی آثار هنری در قیاس با چیزها یا فرآورده‌های دیگر، بلکه در عین حال پرسش بر کارکرد و جایگاه هنر در یک کلیت یک جماعت فرهنگی.           
۲- حوزه‌ی هستی شناختی که پدیده‌ای به نام”زبیا شناسی- استتیک” در آن مأوا دارد، دریافت حسی(aesthesis) است. جنبه‌ی تفسیرپذیرهیأت یک اثر معنایی است، به این معنا که ویژگی پدیده‌ی استتیکی آن است که در پیوند با موضوع فی‌نفسه به یک سوبژه(عامل ذهنی، انسان) که با آن سروکار دارد، برآمد می‌کند. 
یک موضوع ممکن است در یک زمان یا از یک دیدگاه زیباشناختی و در وقت دیگر یا از نظرگاه متفاوت مفید فایده ( سودمند) دریافت شود، یا این که هم این و هم آن، یک اثر هنری تنها وقتی یک موضوع استتیکی است که دریافت (مصرف، مشاهده) آن توام با یگانه ارزش در خور آن یعنی فقط به عنوان موضوع زیباشناختی (و نه مفید فایده) باشد.
۳-خودویژگی پدیده‌ی استتیکی تنها در سایه‌ی شکل تعیین می‌شود. شکل فی‌نفسه آن رسانه‌ای است که در آن محتوای معنی بر ساخت می‌یابد. اگر درست است که شکل کلاً رابطه‌ی باروَرانسان با موجودات است، یعنی مبین فعالیت مادی ( شیِئیت‌مدار) است که انسان در سایه‌ی آن در مناسبت با جهان قرار می‌گیرد، آن‌گاه شکل‌های موضوع‌های محض مشاهده‌ی یک “چنین‌ـ‌بودن” دارند که تامل عامل ذهنی بر آن موجب می‌شود که بازتاب از آن به عنوان رابطه‌ی وجودی در خود موضوع به عینه تجربه شود.        
۴-نگرش دریافتی، نحوه‌ی حضور حسی مفهوم مُقـّوِم (سازا) زیباشناسی هنری است. این امر نتیجه‌ی پیوند شکل اثر هنری با محتوای مصالحی است که هیأت‌ پذیرفته است. شکل و مصالح از یکدیگر جدا شدنی نیستند، زیرا شکل عنصر یا جنبه‌ی تعیّن امر هستـنده به صورت ماده می‌باشد. فعالیت هنرمند در آن است که از مصالح شکلی را آزاد می‌کند که از سرشت آن بر می‌خیزد و با ساختار آن متناسب است؛ شکل شیوه‌ی وجودی مصالح (ماده) است وهنرمند آن را از چشم انداز مختلف به کار گرفته و بر آن تأکید می‌نهد این چشم انداز از نظر تاریخی وایدبولوژیکی متعهد است. پایندگی، تاریخیت، سنت و سنت شکنی، بازگشت و نوآوری از بارزه‌های فرایند تولید هنری است.         
۵-ساختار‌های هستی شناختی که اساس هر تجسم هنری می‌باشند به همراه خصلت فرافردیتی و تاریخی پرداخت هنر، دارای وضعیت همگانی‌هایی‌اند که کلیت منطقی‌شان با واقعیت هستی‌شناختی‌شان متناسب است، این همگانی‌ها جزو خود امرند. ضمن آن که اثر هنری به عنوان یک پدیده‌ی مطلقاً یکتا در تفاوت از هر موضوع دیگر وجود دارد، در هیأت یکتایی خود در یک پیکرمندی منظم، می‌تواند ماهیت یک امر، وضعیت یک امر، یک جریان را حفظ کند، وبه صورت یک تمامیت منسجم جلوه کند.          
۶- وحدت اثر هنری یک وحدت تألیفی ماهوی است: درآن از کثرت عناصر تصادفی واقعیت، تنها خطوط ضروری و ذاتی آن برجسته و تأکید می‌شوند. اگر درست است که این وحدت ترکیبی دریافت در شرایط روزمره تصافی و گذر است، در آن حد و مرز یافته و بسته می‌شود. اثر هنری ترکیب دریافت را به شیوه‌ی مثال‌وار فراهم می‌آورد. این ترکیب قابل قرائت بودن محتوای معنایی که اثر هنری را وساطت می‌کند را در بر می‌گیرد، وآن چه دریافت شده به کلام تفسیر (تأویل) شدنی است. در مورد هنر می‌توان به موجب قاعده‌مندی متمایز شده‌ی ساختمان‌ش از نوعی تفکر نگرشی سخن گفت، به این معنا که در آن شکل‌های نافذ مشاهده ( ترکیب زیباشناختی دریافت) یک نوع تفکر است؛ یعنی آن چه در مشاهده‌ی حسی تالیف گردیده در موجودیت حسی خود یک پدیده‌ی یکتاست که در سایه‌ی ترکیب ذاتی تجسم هنری از اراده‌ی دریافت فردی برجستگی پیدا می‌کند. براثر تجسم هنری، محتوای دریافتی یک معنی‌ای پیدا می‌کند که روبه کلیت دارد: یکتایی ( فردیت ) زیسته و تجربه‌ی انسانی به کلیتی اعتلا پیدا می‌کند که وساطت‌دار است.  
۷-رسانه‌ی این دگردیسی، نیروی طرح‌واره‌هایی است که ازتخیل سر می‌زند که تحت قاعده‌ی تنظیم از جانب نگرش ما طبق مفهوم کلی، تک و کلی به یکدیگر پیوند می‌یابند، “نگرش به مفهوم” ارتقاء می‌یابد بر اساس طرح‌واره‌های یاد شده، معنی مفرد بُعد کلی می‌یابد. هر اثر هنری یک طرح‌واره‌ی مجسم یا ایده است و می‌تواند در مقابل واقعیت یک کارکرد هرمنویتیکی داشته باشد. براساس این نکته می‌توان برای هنر در اصول یک تناسب‌شناختی قایل شد.          
۸-زیباشناسی به عنوان یک رشته‌ی فلسفی با شکل‌های گشتالت‌گونه سر و کار دارد که با توجه به آنها موضوع زیباشناختی به عنوان شاخص می‌شود. محتوای عینی فلسفی آن در سه سطح هستی‌شناختی توسعه می‌یابد:         
الف) در ساختار‌های پدیده‌ی زیباشناختی ما شاهد تعین‌های هستی‌شناختی واقعیت‌ایم که خود را به عنوان “پیشینه‌ی مادی” یعنی کلیت برترین مادیت، قابل درک می‌کند. در آثار هنری در هر مورد جنبه‌های خاصی از درک جهان تجلی می‌یابد.
ب) یکتایی اساسی تجربه‌ی زیباشناختی و کلیت اساسی معنی در تجربه‌ی استتیکی ساخت یافته. جنبه‌های وساطت‌کننده‌ای‌اند که در آن و به توسط آن. مفردیت به صورت کلی و کلیت فردی آشکار می‌شود که با یک دیگر در هم می‌تند و به وسیله‌ی آن ماهیت واقعیت تصویر می‌گردد.           
ج) ساخت‌یابی شکل اثر هنری توسط چشم انداز ادراکی هنرمند و شاخت‌پذیری معنی‌اش توسط چشم‌انداز دریا فتی مصرف‌کننده به نحوی رخ می‌دهد که ذهنیت هنرمند و مصرف‌کننده به عنوان اجرای اثر هنری ادراک می‌گردد. اثر هنری حامل معنی خود در خویش است و می‌تواند جدا از هنرمند موضوع مصرف هنر دوست قرارگیرد، و مصرف‌کننده دریافت خود را از اثر هنری به عنوان بیان خود اثر درک می‌کند. در اثر هنری عینیت عامل ذهنی (هنرمند) خوانده شدنی است. اثر هنری به عنوان یک کنش خلاق، مظهر ذهن و عین می‌شود، دیالکتیک این دو پدیده به طور کلی.            
۹-موضوع زبیاشناختی در تفاوت با دیگر موضوع‌ها تنها با معنی خودویژه‌ی خویش تأثیربخش می‌شود. آن عامل تأثیربخشی، یک خصلت چیزوار نیست، بلکه نقشی است که موضوع استتیکی بر مصرف کننده می‌گذارد. این دیدگاهی است که هسته‌ی نظریه‌ی تأثیرگذاری زیباشناختی در آن است. می‌توان گفت نوعی همگانی‌های زیباشناختی وجود دارد که از رویکرد سودگرایانه به علاقه‌رستگی می‌گراید.           
۱۰-استتیک به عنوان رشته‌ای فلسفی در عرصه‌ی از تئوری کلی حسیت به نظریه‌ی فراگیر هنرها در فضای وساطت بین ذهن و عین آن‌گونه توسعه می‌یابد که عامل ذهنی خود در عین ( موضوع) تجسم پذیر می‌شود. از این لحاظ اثرورزی زیباشناختی در کانون زیباشناختی است، حلقه‌ی وساطتی است بین زیباشناسی تولید و زیباشناسی مصرف وزیبا شناسی اثر. اثرورزی در این مورد یعنی تأثیری که از عین به ذهن ( عامل ذهنی) روان می‌شود، نقش خصوصیت‌های عین در ذهن است.
۱۱-از این دیدگاه، اثرهنری خصلت یک موناد (جوهرفرد) را دارد- اثرورزی زیباشناختی درآن شیئیت یافته است، یک تفرد مطلق شده است با شیوه‌ی وجودی خاص خود: یک پدیده‌ی یک باره که چشم‌انداز یک تمامیت را می‌نماید، تمامیتی که حاوی کل عالم معنی در خویش است. بنابراین، امکانات درک اثر هنری هیچ گاه بسته شدنی نیست. نظریه‌ی زیباشناختی در واقع بازنمایی عنصر مطلق در وجود جوهری هر اثر هنری است، اساس توجیه این نکته است که اثر هنری متضمن یک رشته‌ی بی‌پایان تفسیر(تأویل) است.       
۱۲-زیباشناسی به عنوان نظام فلسفی- بنابه گفته‌ی کانت - تنها از طریق پایه‌گذاری تأملی‌/ نظری تدوین می‌گردد. در این رابطه مقوله‌ی به از آن خود درآوردن ( ملکه‌ی خودکردن) پیش می‌آید: موضوع از لحاظ روحی ( معنوی) از انیده می‌شود: خواص‌اش تشکیل دهنده‌ی مفهوم من از آن می‌شوند؛ من معنی آن را به میزان باروری خود تجربه می‌کنم. به این معنا اثر هنری بازتاب رفتار مادی عامل ذهنی (هنرمند) به مثابه‌ی یک رابطه‌ی فکری است، یک درنگ (تامل) متمثل (متصور) تشخص یافته است: می‌توان گفت بازتاب تامل بر تامل است. بین اثر هنری ومفهوم یک شباهت ( آنالوژی) تنگاتنگ وجود دارد.
۱۳-اگر بتوان گفت که نحوه‌ی وجود اثر هنری یک شیوه‌ی تأمل تمثیل‌یافته است، آن گاه آثار هنری خصلت رسانه‌ای را دارند که انسان به توسط آنها جایگاه خود را در جهان برای خود معلوم می‌کند. این کارکرد را البته هنر تنها از طریق کشف صورت یک گشتالت تأملی که به طور صوری ساخت یافته اعمال می‌کند.
موضوع و محتواهای آنها از جهانی بودن انسان مایه می‌گیرد: آنها هستنده‌های واقعی و امکان‌دار مناسبت‌‌ها در جهان‌اند. حتا ناعقلانی‌ترین تولیدات تخیل‌شده به تبع مقتضیات تجسم پذیری پا به عرصه هنر می‌گذارند. حاصل این که تصویر زیباشناختی، محمول‌های تعیین‌کننده‌ی خصوصیت‌های تصویر شده را از طریق هیأت‌بخشی خاص صوری دگردیسه می‌کنند که به منزله‌ی یک دگرواره ((
variation نوعی خصلت بیگانه‌نمایی به خود می‌گیرند. تصویر بیگانه‌نمای جهان را به عنوان یک تمامیت امکانات تحقق نایافته، لذا به عنوان عرصه تحقق‌پذیری امکانات از راه کنش انسان مطرح می‌کند، و درآن در نسبت امر ممکن با امر واقع، اختلاف بین بایستی و هستی، بین ایدئولوژی و واقعیت. بدین گونه هنر در ضمن همواره گونه‌ای نقد است و از لحاظ اوتوپی نیز هست. و این نه تنها با محتواهای ابزار کرده‌ی خود، بلکه هم چنین به عنوان عرصه‌ی ایده‌آل یک تمامیت موفق از آب درآمده وبه امکان بهنیه دست یافته.          
۱۴-هنر به ازای آن که جنبه‌ی واقعیت را ثبت می‌کند، تصویر چیز‌ی است که فقط با این- چنین ـ اثرورزی خود وجود دارد، البته مستقل ما؛ هسته‌ی خصلت متمتیک (محاکاتی) آن در همین است. اسطوره نیز که طبیعت و مناسبات زندگی را چنین ـ اثرورزی‌اش دریافت‌پذیر می‌کند، نزدیکی هستی‌شناختی با هنر دارد. والتر بنیامین می‌گوید، در اسطوره و هنر پدیده‌ی همانندی غیر حسی حضور دارد، نوعی همخوانی در “چنین- اثرورزی”. این همسانی تنها به معنی برابری تقریبی کیفیتِ گشتالتی نیست، بلکه همچنین در مطابقت‌های برساخت یافته است. تولید همسانی‌ها به عنوان توانش میمتیک تابع شرایط تاریخی و بنابر تغییر حامل خود است. بنیامین زیباشناسی را نظریه‌ی میمسیس وارسته از غایت می‌داند. البته میمسیس نه به منعی محدود ناتورالیستی که مراد از آن تقلید هستی رویداد و شیئیت پدیده‌های محدود. هنر آن چیزهایی را رویت پذیر می‌کند که بدون آن مشاهده شدنی نیستند.       
۱۵-خودویژگی هنر در برابر کار را تنها می‌توان بر پایه پیوند جنبه‌ی مادی دست‌پرداز و ایدلوژیکی / ایده‌ای در فعالیت هنرمند تعیین کرد. آن‌چه هنر را هنر می‌کند، این واقعیت نیست که تولیدات آن در سایه‌ی دست پرداخت((artefact در جریان کار حاصل می‌شود. هنر به برکت کنشِ معنی‌آفرین شکل هنری می‌گیرد؛ قدرت میمسیس (محاکات) از جمله درآن است که موفق می‌شود، تاریخ تجربی فردی هنرمند یا دریافت کننده‌ی اثر هنری را به تاریخ نوع بشر اعتلاء دهد(لوکاچ).
۱۶-میمسیس به معنی محاکات واقعیت. یعنی تولید یک شباهت(در صورت لزوم و امکان حتا شباهت غیر محسوس) است. نحوه‌ی این فرایند تولید عبارت است از: گزینش کردن، تأکید یا فشرده کردن، از شکل انداختن، براساس همخوانی‌ها و شباهت‌ها برساختن. این فعالیت ونحوه پرداختن از سوبژه فرا می‌گذرد و به حکم شرایط برساخت موضوع استتیکی می‌انجامد. آن‌چه در موضوع زیباشناختی تجربه‌ی شدنی است، عینیتی است که سوبژه آن را وساطت کرده است- به درک ذهنی عینیت و کلیت که ذاتیِ فعالیت ذهنی هنرمند متناسب با موضوع استتیکی است. نتیجه‌ی این فعالیت از جمله‌ آن است که امر متفرد در عین حال که عنوان امر کلی متجلی می‌شود. معنی اثر هنری بستگی به کلیت محتوا دارد؛ بنابراین، انتخاب تم (موضوع) موتیف برای مرتبت هنر دارای اهمیت تعیین‌کننده است، شکل همواره شکل یک محتواست، محتوایی که معنی و اهمیت کلی دارد و باید از لحاظ چشم‌انداز بشری مبرز تاریخ باشد تا بتواند یک اندوخته‌ی عصر خود بوده و متعلق به میراث فرهنگی به شمار آید.
۱۷-تنها هنر است که میمسیس ـ یک تصویر همزاد از جهان واقعی خلق می‌کند، تصویر همزادی که یک جهان منسجم(coherent) مطرح می‌کند(لوکاچ) ـ به این معنا که جنبه‌های عرضی مقتضیات صرف تاریخی را به صورت یک نظام تصویری یا رفتاری بسته در می‌آورد که هر زمان ممکن است به عنوان الگو برای ترکیب‌های معنایی دیگر در نظر گرفته شود، البته به قید آن که هم‌خوانی‌ها در هم‌سانی‌های حسی یا غیر حسی نیز بتوانند برساخت‌پذیر گردند. این هم‌خوانی‌ها هم‌سانی شیئیتی خود را در آن دارند که تصویرگونه درک‌شدنی و متعلق به گنجینه‌ی سنتیِ دانسته‌های فرهنگی‌اند: ” تصویرهای بنیادی تخیل” (یا گهن‌الگو archetypes) اند، آنها اسطوره‌های اساسی کلی‌ترین شکل‌های وجودی‌اند و جدول مقوله‌های تخیل ” (ارنست بلوخ) را می‌سازند. از نظر اصول، در غنای امکانات به خودتحقق‌بخشی انسانیِ، هر اثر هنری گذشته تحت این یا آن چشم‌انداز قابلیت و فعلیت‌پذیری دارد. انسان‌ها در هر اثر هنری به گونه‌ای خاص از نظر ذهنی به خود بازتاب می‌دهند. اثر هنری به روی تملک شدن در دوره‌های تاریخی و تفسیر(تأویل) باز است، آن را می‌توان از دیدگاه علمی ـ تاریخی، باستان‌شناسی(آرشیولوژی) دانش به شمار آورد. از این رو پرداختن به هنر نوعی باستان‌شناسی وجود انسان می‌باشد. این گفته‌ی هگل که هنرها پدیدارهای حسی تاریخ نوع بشر باید تلقی شوند، درست و عمیق است.
۱۸-هنر مأمن آزادی‌ است ـ نه به معنای یک آرمان هستی (شییلر)، بلکه بیشتر به معنی جنبه‌ی ایده‌ای یک هنجار(Norm) واقعی ( زیرا از ماهیت انسان نشأت می‌گیرد). بنابراین، هنر به عنوان یک بازتارب هنجارمند اجتماعی نمایان می‌شود، به گونه‌ی یک دگردیسی محاکاتی و در عین حال بیگانه‌گون‌کننده‌ی جهان واقعی با عالم دیگر.

ادامه دارد

خاطرات من از شهر  زیبای دوشنبه

خاطرات من از شهر زیبای دوشنبه

نخستین آشنایی ام با یک شهروند تاجیکی، آشنایی با دانشمند بزرگ و عالم فرزانه کشور تاجیکستان استاد حکیم باختری در شهر کابل بود. ساحۀ شناخت و معرفتم با استاد باختری در یکی از اثر های گرانبهایش بنام ( پنجشیر سرزمین مرد خیز ) بیش تر و بیشتر شد. از لابلای صحبت های استاد باختری می کوشیدم در مورد جامعه تاجیکستان معلومات بدست آرم. هم چنان از طریق رسانه ها و از لابلای مطالب نوشته شده در سایت ها و کتابهای  تاریخی در باره مردم  تاجیکستان حرف های را شنیده و میدانستم که تاجیکستان بیست و دو سال می شود استقلال اش را از اتحاد جماهیر شوری به دست آورده و به عنوان یک کشور کوچک بیشتر از هفت میلیون جمعیت دارد . به این نکته نیز واقف بودم که 80 در صد جمعیت این کشور را قوم تاجیک و بقیه را اقوام ازبک، قرغز و . . . تشکیل می دهد. اما چیزی را که زیاد به آن آشنایی نداشتم به نوع فرهنگ و شیوه زندگی مردم این سرزمین بود. در آرزوی سفری به شهر دوشنبه بودم تاجیکستان.

 به اساس تفاهم نامه ی که قبلا بین کشور افغانستان و تاجیکستان به امضاء رسیده،  وزارت معارف تاجیکستان سالانه 50 بورسیه را در درشته های مختلف در اختیار کشور افغانستان قرار میدهد که خوشبختانه بتاریخ 19 اکتوبر 2013  مایان به تعداد 21 تن از استادان دانشگاه های افغانستان طی یک بورسیه رسمی  در رشته های مختلف جهت ادامه تحصیلات عالی در مقطع ماستری  وارد کشور زیبای تاجیکستان شدیم.  در روز های اول سفر مان به تاجیکستان استاد گران ارج حکیم باختری ما را به  آثار خانه ها و اماکن تاریخی شهر زیبای دوشنبه آشنا ساخت و از دیدن اماکن تاریخی و آثارخانه های بزرگ باستانی شهر دوشنبه لذت بردیم. 

از جمله بیست و یک تن استادان، هفت تن ما بنام های فضل احد احدی،  سمیع الله نبی پور، محمد صابر فیضی ، صلاح الدین سمندری و عبدالناصرملیار از دانشگاه کابل و احمد وحید تره کی و خانم تورپیکی نبی زاده از دانشگاه هرات شامل دوره ی ماستری بخش فرهنگ شناسی دانشکده دولتی صنعت بنام میرزا تورسون زاده،  معلمان دانشکده صنعت را همه  مردمان روشن و با فرهنگ ، همه دان ، مهربان و خوش برخورد یافتیم . آهسته آهسته با دانشجویان دانشگاه صنعت و سایر دانشگاه ها آشنایی پیداکردیم و از معرفت مان خوشحال شدند.

بعداز سپری نمودن مدت کوتاهی دریافتیم که کشور باستانی و تاریخی تاجیکستان رنگ و بوی رودکی، سامانی ، عینی، تورسون زاده ، قناعت و ده ها عالم دیگر  دارد و  حال و هوای  تاجیکستان، حال و هوای  شعر و ادب است.  دریافتیم که  مردم تاجیکستان همه مردمان با فرهنگ، علم دوست ، مهمان نواز اند  و برای آبادی و ترقی کشور شان تلاش بی شایبه می نمایند.

دید من از جامعه تاجیکستان یک دید روشن و سبز است . مردم تاجیکستان همه مردم پرتلاش و زحمت کش اند، خورد و بزرگ ، پیر وجوان و زن ، مرد شان برای آبادانی کشور شان کار میکنند.  دانشجویان شهر دوشنبه با دل و جان مشغول فراگیری درس اند و آروز دارند تا برای کشور نوپای شان مصدر خدمت شوند . شهروندان تاجیکستان به قوانین و مقررات کشور شان سخت احترام دارند که این بیانگر حس وطندوستی و میهن پرستی آنها است .  هنگام مقابل شدن با شهروند تاجیکی و خصوص با جوانان شان ، بجا آورد سنت پیامبر ( اسلام و علیکم ) نشانه ی اخلاق نیک و حمیده آنها است. همه مردمان آرام ، خوش برخورد و شیرین زبان اند. لهجه و نوع گویش و به کار گیری برخی اصطلاحات در زبان این مردم تقریباً با نوع گویش مردم بدخشان افغانستان شباهت دارد. طورنمونه اگر یاد وری نمایم بجای «بفرمایید» میگویند «مَرحَمت»، به جای «تشکر یا زیاد تشکر» میگویند: «رَحمَت یا رَحمَت کلان»، به جای اینکه «مریض هستم» میگویند: «کَسَل هستم»، به جای «حَرکت کنید یا بروید» میگویند «رفتن گیرید»، به جای «بخورید» میگویند «خوردن گیرید» که شنید این نوع گویشهای اصلی تاجیکی و  به لهجه ی شرین تاجیکی از زبان یک شهروند تاجیکی خیلی لذت بخش است. حس وطن پرستی و میهن دوستی در سیمای هرکدام آنها دیده می شود  و با  شهروندان افغانستان  به عنوان مشترکات فرهنگی، زبانی و دینی  نسبت به هر کشور همسایه دیگر شان برخورد نیک و دوستانه دارند.

من به عنوان یک شهروند افغانستان برای مردم با فرهنگ تاجیکستان موفقیت خواهنم و کشور زیبا تاجیکستان را سبز  آروز دارم و از خداوند بزرگ برای استاد حکیم باختری صحت و طول عمر می طلبم .

فضل احد احدی

استاد دانشگاه کابل و فعلا دانشجوی دوره ماستری بخش فرهنگ شناسی.

مقیم دوشنبه