جاده ی مرگ

در وزن شعر ( کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد) چکامه ی صوفی عشقری رح

جاده ی مرگ

بعد مرگ من نمیدانم کسی یاد آورد.

تا به پای مرقدم  با آه و فریاد آورد.

این همه شب  زنده داری ها نمی بخشد اثر

قاصدی گر مژده یی لیلی به فرهاد آورد

آسمان دیده ام تاریک و مرغ دل سکوت

تا پیام عشق از شهر صبا باد آورد

نور وحشت میدرخشد در بلور خاطرم

جسم زندان مرا بر  دشت آزاد آورد

ره کجا  منزل کجا  مقصد نمیدانم کجاست

تا مسیرم را بسوی شهر آباد آورد

میگشیایم  دیده را سویی دیار خاطرت

دم بدم بویی تنت را با دلی شاد آورد

از برای عهد بستن عاشقی معشوقه را

بهر معنایی محبت نزد استاد آورد

گر کنم همرنگ کافورجامه یی مردن به تن

عاشقان طابوت را غمگین و ناشاد آورد

( احدی ) عقرب 1391

بیا که فصل پاییز است.

پاییز جامه ی رنگین بتن کرده
میخواهد ساده و آسوده بگذرد
من که با آمدنت لحظه شماری کردم
هر گام وهر قدم ،
نشانی از طراوت ترا خواهم جست
******
بیا که فصل پاییز است
فصل کوچ پرستو
فصل عریان و آزادی
با آمدنت دوبار عاشق خواهم شد
میان همهمه برگ های خشک پاییزی
میان بته های زردچه ی خزان زده
میان خش خش گلبرگ های خشکیده
نشانی از طراوت ترا خواهم جست
*******
بیا ک فصل پاییز است
فصل سفر شقایق و نسترن
سیمین و یاسمن
اما
باد های تند و برگ خشک اگر رویم زند
بلبلان در شاخساران ، فاخته کوکو زند
آید اگر آن زاغ غم
در باغ اگر کوبد قدم
آسمان قلب من پاییز نیست
و من میان برگ های زردچه
نشانی از طراوت ترا خواهم جست
******
من عاشقت ام
عاشق
در انتهای باغ و در امتداد گام های سبز …
چه زیباست
حضور عطر تو میان برگ های پاییزی.
(احدی) عقرب 1391

شکوه از دیوان قسمت از خدا بیگانگیست- تنگدستی بی خرد را زود کافر می کند.

از موتر پیاده شدم و قصد ورود به شفاخانه داشتم. در کنار درب شفاخانه چشمم به پسری افتاد که سرش را میان هردو زانو نهاده و طوری نشسته است که نظر هر رهگذری را به خود جلب میکند . هر فرد رهگذری با دیدن پسر لحظه ی درنگ میکند و بعد به راه اش ادامه میدهد. من هم مانند سایر عابرین لحظ ی ایستادم و به پسردقیق شدم. پسر با لباس ژولیده و سر و ضعیت نامناسب مرا از رفتن باز ماند. بعد از گذشت چند لحظه ، آهسته آهسته بسویش قدم برداشتم و در کنارش نشستم. سرش را میان زانو هایش نهاده بود و با آمدن من هیچ تکانی نخورد. پرسیدمش: اینجا چه میکنی؟ نامت چیست. چرا اینجا نشستی؟...جوابم نداد. سرش را با دستم بلند کردم و نگاهم به صورت زرد شده و چشمان اشک آلود او افتاد. با دیدن پسر حالتم به هم خورد و بی اختیار پرسیدمش: جان کاکا چرا گریه میکنی؟ پسر اشک چشمانش را با پشت آستینش پاک کرد و گفت: (میتانی کمکم کنی؟ ) با عجله گفتم : بلی چه مشکل؟ پسر آب بینی اش را بلند کشید و شروع به قصه کرد.( نامم احمد است. زندگی غریبانه داشتیم. پدرم کار میکرد و از آبله ی دست خود تکه ی نانی برای ما می آورد و من کودکی بیش نبودم، پنج سال داشتم. یکی از روز ها پدرم بخاطر پیدا کردن لقمه ی نانی از در بیرون شد.... اما تا امروز به خانه بر نگشت. ) اشک چشمانش با سان یاقوت از لای مژه های دراز او به زمین میریخت و هم چنان بغض گلوی مرا نیز می فشرد. پسر به حرف اش ادامه داد: ( بعدها در یافتیم که پدرم قربانی حمله ی انتحاری شده است. ( با چشمان پر اشک ) مادرم را یکی از قوماندانان به جبر و زور به نکاح خود درآورد و بعد از مدتی به اثر ظلم و شکنحه از دنیا رفت. حالا من نان آور فامیل چهار نفری ام. خواهر سیزده ساله ام سرپرست خانه ی ما است.چند روز قبل برادر کوچکم مریض شد و بیماری وی شدت پیداکرد. خواهرم تصمیم به پیداکردن پول تداوی برادرم شد. من به خواهرم اجازه ندادم و به او گفتم که خودم پول تداوی برادرم را پیدا میکنم. سه روز پی کار رفتم .. اما هیچ کاری گیر نیاوردم . امروز صبح وقت به شفاخانه آمدم و نا چار اما با افتخار خون خود را فروختم تا برادرم را تداوی نمایم. ) با شنیند این حرف حالتم به هم خورد و اشک چشمانم را پاک کردم به شنیدن بقیه قصه پرداختم. پسر که یکباره آب بینی و اشک خود را با پشت آستین پاک میکرد و با دست دیگر زمین را می کاوید، به قصه اش ادامه داد:( حالا منتظر پول خونم ام. صورت اش را بلند کرد و به من گفت: میتوانی پول خونم را بگیری؟) من که حالت ام خوب نبود ؛ بی اختیار صورتش را بوسیدم و مبلغ بیشتر ی را به جیبش گذاشتم. احمد در حالی که به پول جیبش نگاه میکرد و لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت ، از دستش گرفتم و از زمین بلندش کردم و سوار موتر شدیم. حینیکه به خانه ی شان ریسدیم، برادر احمد جان داده بود. ( احدی 22 عقرب 1391)

 

 طبق معمول با خوانش و زمزمه های صبح گاهی قناری ها از خواب بیدار میشدم  و از صدای دل انگیز و دلنواز قناری ها  بیشتر لذت می بردم. آنگاه از جا بلند شده از آنها احوال گیری میکردم. برای شان آب و دانه می ریختم. قناری ها با دیدن من و ریختن دانه بیشتر خوانش سر می دادند و بالا و پایان پر میزدند. یکی از صبح گاهان از خواب بیدار شدم همه جا خاموش بود و سکوت مطلق بر فضای اتاقم حاکم بود. به ساعتم نگاه کردم که از وقت همیشگی گذشته اما از قناری ها خبری نیست. لحظه یی به فکر رفتم و به استراق سمع پرداختم ، صدایی نشنیدم. احساس کردم که پشک داخل اتاق شده و قناری ها را شکار کرده است. از جا بلند شدم و با عجله به سوی قفس رفتم و چشمم به قناری ها افتاد که یکی در میان قفس افتیده و قناری دیگر بالای  سر او  سر به زیر بال نهاده و خاموش است. تماشای همچو حالتی خیلی ناراحتم ساخت. قناری افتیده را با دستم تکان دادم، اما او جان داده  بود. اشک در چشمانم حلقه زد ، دقایقی به فکر فرو رفتم  و با عجله قفس را به حویلی بردم وخواستم قناری زنده را آزاد سازم . درب قفس را باز کردم. قناری از جا تکان نخورد . از قفس بیرونش کردم و به هوا پرتاب اش کردم اما قناری پرید و دوباره داخل قفس شد. حینیکه قناری مرده را از قفس بیرون کردم ، قناری زنده نیز از قفس بیرون شد  و  پرواز کرد. (احدی)

خاک

زنگ تلفن زمان  به صدا آمد. بعد از صحبت ، لباس هایش را مرتب کرد و در مقابل آینه ایستاد و بعد از ترتیب  موهایش آهنگی را زمزمه کرد. با شنیدن زمزمه ی آهنگ، پدرش از بستر مریضی سر بلند کرد و خواهان انتقالش به شفاخانه شد. زمان حرف پدرش را نشنید و با بی اعتنایی در مقابل حرف پدر از خانه بیرون شد. میخواست از کنار گورستانی رد شود، نگاهش به مردی افتاد که لباس ژولیده به تن دارد و رخت کهنه ی بر سر ، سرمیان دو زانو نهاده است. زمان لحظه یی ایستاد و بعداً بی باکانه از  کنارش رد شد   و به میدان فوتبال رسید. همه بچه ها گرم بازی بودند. زمان به بهانه ی رفع ضرورت از میدان فوتبال اندکی فاصله گرفت و چشمش دوباره به مرد قبلی که بالای گورستان دیده بود افتاد. دید که  به درخت خشکیده یی تکیه داده است. به او نزدیک شد و باز هم همان مرد ژولیده طبق عمل قبلی سرش را میان دو زانو نهاده است . از او پرسید: تو کیستی؟ . جواب نداد. دوباره پرسید باز هم جواب نداد. زمان آهسته سر مرد را بلند کرد و متوجه چشمان پر اشک وسرخ شده اش شد. با دیدن این حالت کمی تکان  خورد و دوباره از وی پرسید: کیستی؟ مرد به چهار طرف نظری انداخت  و متوجه لباس و حالتش شد؛  به یکبارگی از خود پرسید: من  من کی هستم؟ من کیستم؟ . از جایش بلند شد و سوال (من کیستم؟)  را تکرار گفت و جنبیده حرکت کرد و رفت. زمان که با دیدن این حالت به حیرت افتیده بود، متوجه بوغچه ی پیر مرد شد که جا مانده است. خواست بوغچه را به صاحبش برگرداند و صدایش بزند، اما مرد در میان درخت ها ناپدید شد. زمان گره بوغچه را باز کرد و متوجه رخت بسته کاری شده شد. گره دوم را باز کرد و لای سوم را از پلاستیک یافت و گره سوم را باز کرد و مشت خاکی را دید که در لای پلاستی گره خورده است.  با دیدن این حالت ازجایش بلند شد و باعجله به سوی خانه برگشت . با رد شدن از کنار گورستان. چشمش به جایی که مرد قبلاً نشسته بود، افتاد. اینبار مرد را ندید و به جای مرد  تابوتی را دید که با رخت کهنه یی تزئین شده است. لحظه یی در فکر افتاد و عملکرد قبلی در مقابل پدرش بیادش آمد. با عجله به سوی خانه در حرکت شد. حینیکه به خانه رسید. پدرش در بستر نبود. (احدی)

به بهشت نمی روم اگر آنجا مادرم نباشد.

مرد مسافری که  مدتی را درمسافرت سپری کرده بود، خواست به خانه برگردد. حینکه به نزدیک خانه رسید، به قصد خرید یک دسته گل به مادرش داخل گل فروشی شد. خواست دسته گلی را برای مادرش هدیه کند وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب گلفروشی نشسته و گریه می کند. مرد نزديک دختر رفت و علت گریه اش را از او پرسيد : دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
مرد یکدسته گل قشنگ برایش خرید و دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی برایت تاکسی بگیرم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد و دسته گل را گرفت و عجله به سوی خانه حرکت کرد . حینکه به خانه برگشت، آنگاه مادرش را ندید..

شب بود. شب زیبا و منور. نور خفیف مهتاب فضای اتاقم را روشن ساخته بود. اما او از مهتاب هم زیباتر بود . پنجره را باز کردم و باد ملایم بهاری صورتم سرد و صدای شر شر آب طراوت گلهای یاس و شقایق مشامم را معطر ساخت. احساس عجیبی در من رخ داده بود. خواستم که همه پنجره ها را نیز باز نمایم. آن لحظه نگاهم به او افتاد که باد سرد بهاری به صورتش میزند ، ذلفانش در هم خورده و پاشان میشوند. او درکنارم خوابیده بود و من به تماشااش نشته بودم. خیلی زیبا بود. زیبایی که نور خفیف مهتاب را عقب زده بود و ابرو های چتر کمانی و چشمان خمار اش مرا وا داشته بود که تا صبح نخوابم و او را تماشا کنم. بعد از گذشت چند لحظه صورتش را پیهم بوسیدم اما او از خواب بیدار نشد و دستهایم را از پشت شانه اش حلقه داده در آغوش گرفتمش و پشت و شانه هایش را مالش دادم. احساس میکردم که او نیز از ماساژ لذت میبرد . لحظه ی آنقدر غرق تماشاه اش شدم که از خود بیخود شدم و بی اختیار صورتش را غرق بوسه کردم. آنگاه دستهایش را محکم با دستانم گرفتم و بر روی دلم کشیدم و از لبهای نازکش چند بوسه گرفتم. دستم را آهسته آهسته به پشت و عقبش بردم ، ناگهان متوجه شدم که تنبان ندارد. خواستم که دستم را آز آنجا دور نمایم که دروازه ی اتاقم زده شد. وارخطا شدم و با عجله بطرف دروازه دویدم . قبل از اینکه دروازه را باز نمایم ، مادرم داخل اتاق شد. با دیدن مادرم خوشحال شدم . مادرم به من نزدیک شد ، صورتم را بوسید و گدی گک زیبایم را از دستم گرفت و بالای الماری گذاشت و برایم گفت که « عزیز مادر خواب شو که فردا وقت به کودکستان میروی.