رفتی قیام و صحنه ی پیکار خسته شد
ملت ز آزِ گربه ی مکّار خسته شد

رفتی شعار وحدت و میهن پرستی ات
بر روی سنگ و صخره و دیوار خسته شد

دیگر نوای بلبل و مرغان خوش صدا
در شاخ کاج و بید و سپیدار خسته شد

رستم برفت، آرش و اسفندیار مُرد
مردی همیش از تن عیار خسته شد

اشک از دو چشم کودک غمیدیده ی زمان
بُغض از گلوی مادر بیمار خسته شد

اینجا غریوِ صاعقه حالم گرفت است
مردم زمکر و حیله ی بسیار خسته شد

برخیز! سر ز رخنه ی تابوت خود برآر
مردم ز وضع و حال نهنجار خسته شد
فضل احد احدی . 17 / 6 / 1394