ماجراها و مناظره های اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
ماجراها و مناظره های
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
حافظ :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
یاور یاری:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کیام چیزی ببخشم خال زیبا را
اگر استاد ما محو جمال یار میبودی
از آن خود نمیخواندی تمام روح و اجزا را
مجید خالقی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
علی فایض
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
؟؟؟؟؟؟
عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را
همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را
گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین
خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را
سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را
که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را
بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد
نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را
از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری
بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را
بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی
چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را
شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران
چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را
برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را
زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را
سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد
سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را
بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا
دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را
محسن حسینی
کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست
نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را
“ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را”
؟؟؟؟؟؟
اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و
عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
ناصری:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا
و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
محمد فضل علی:
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را
زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند
نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را
و در جواب دکتر انوشه و شهریار و… محمد فضلعلی می گوید:
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی
نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
امام عصری و حاضر! چنین بیهوده می گویی؟
که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟
وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم
که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را
و محمد فضلعلی در ادامه به طنز می گوید:
مگر یک مه رخ خاکی به معنا چیز میبخشد؟
وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟
به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند؟
به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!
الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟
نباشد ارزش یک بچه میمون ! روح ومعنا را!
البته این جواب موید حافظ است نه در جواب او! که معشوق را باید پایاپای هدیه بخشید!و ارزش ترک شیرازی بیش از سمرقند و بخارا نیست!
هرگاه جوابم تکمیل تر شد اینجا خواهم آورد…
سید حسن حاج سید جوادی در جواب به دکتر انوشه:
اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا
به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
تمام روح و معنا را به دست یار می بینم
چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را
مهرانگیز رساپور
چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا
که بریک طرهی مویش، ببخشی هردو دنیا را !
شنیدم خواجهی شیراز، میان جمع میفرمود:
پگاه است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !»
بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد میدانم ،
مگر دیگر به آسانی کسی ول میکند ما را !
در اینجا بد نیست نگاهی بندازیم به نظرات و اشعار و جوابیه های برخی از بازدیدکنندگان وبلاگ که با نام خودشون درج کردم..
ضمنا از همه دوستان کمال تشکر رو دارم که همکاری کردن.
اگر آن لر شیرین گو بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم آن یکی و آن دو تا را
که کس گر چیز می بخشد از این چیزها می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند وبخارا را
ایشون هم خودشونو اینجوری معرفی کردن.:
اگر آن ترک تبریزی بدست آرد دل مارا
به لبخند ذلیخایش ببخشم کل دنیا را
به لبخند ذلیخایش که دادم کل دنیارا
بریزم زیر پایش ساکنان عرش اعلا را
نه چون حافظ نه چون صائب نه همچون شهریارانم
که بر آن ترک شیرازی دهند اینها و آنها را
نمی بخشم سمرقندی. تنی. روحی به شیرازی
که هرگز می نبردست او در این عالم دل ما را
تفاوت بین اینها از زمین تا آسمان باشد
کجا گیرد زمین خشک صحرا جای دریا را
اگر من برگزینم ترک شیرازی به تبریزی
ونوس زیبای زیبایان ملامت میکند ما را
امیدم هست هر شاعر برای وصف زیبائی
چنین گوید از این پس شرح حال روی زیبا را
به زیبائی! که حتی حوریان عرش اعلا هم
نمیگیرند هرگز جای ترک آذری ها را
شاعر معاصر متخلص به ستوده
اگر از رحمت اعلا فرا گیرد دل مارا
همان حافظ چه می داند به معنی شور سقا را
رادین :
اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل ما را
بدو بخشم دل و مهر و وفا ها را
نه مثل دیگران بخشم تمام روح و معنا را
سرو دست و تن و پارا سمرقتد و بخارارا
جوان مردی نه ان باشد که پشت رفتهگان بندی
مرام عشق نه ان باشد که از مال دیگری بخشی
تمام روح و معنا را سر و دستو تنو پا را سمرقندو بخارا را
فقط ان خالقی بخشدکه خلق کرده ما ها را
نه من ان خلق محدود که با گفتنم بخشم
یکی بخشد به او ملک و یکی روح و یکی معنا
یکی بازارگرمی می کند آن قلب شیدا را
یکی بر نعل می کوبد دگر بر گرده سندان
ببین آن دلبر زیبا چه کرده این دل مارا؟
اگر آن دلبر زیبا بدست آرد دل مارا
بگویم من به جای این همه غوغا و اشعارا
که ای دل هرچه داری از وجود او بود ممکن
همه درد و بلای او ندارد قابل مارا
زسر تا پای انگشتان فدای غمزه و نازش
دهم بهر وصال او بقای عمر دنیا را
هادی احمدی « سروش »
هزاران یار زیبا رخ بدست آرند دل ما را
نه میخواهم نه میبخشم ز جسم خود سر و پا را
دل و جسمی اگر بخشم ز بهر یارِ زیبایی
کجا بر وصل خوش بینم تماس این بدنها را!؟
اگر حافظ در این دوران، نگاه مه رُخان میدید
پشیمان میشد از بذلِ سمرقند و بخارا را
نه تهرانی نه شیرازی به یُمن تیغ و جراحی
ندارد ارزشی دیگر، رخ صد یار رعنا را
ز راه دین، سر و پا را نمیبخشد دگر عاقل
وگرنه عابد و زاهد دهند اجزای اعضا را!
بجز این عالم شیرین کجا دانم که معنا چیست!
که بخشم بهر دلداری، جهانی هم ز معنا را
سروش و کرد گروسی ز یک شهرند و چند معنا
مکن شاعر بنام شعر مراعات اینها را
گر این استاد شورین رو بیابد برگه مارا
به جان مادرم بخشم تمام جیب بابا را
جوانمردی به اینهانیست بخشی روح ومعنا را
جوانمردی به آن باشد دهی از خویش معنا را
تو گر بخشی به آن مه روخ تمام روح معنا را
نبخشند حافظا چون تو تمام روح معنا را
تمام روح معنا را به حق تنها می بخشند
مگر نشنیدی ای شاعر ز هر جا آمدی حجران به سر آید و بر گردی
نگوپس تو میبخشی به خااک گور سرپا را
سلام من به آن شیرین زبان باشد که آتش زد دلها را
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را !
شبی گربختات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را
به خلوت با هم اندازیم این دلهای شیدا را
رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین !
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آنها را !
از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را
وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون ١
ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را !
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما
نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را
اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را
و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را
وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را
دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا
ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را
بدو بخشد تن و معنا،بهشت و عرش اعلا را
مجید نصیری (اهورا)
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام این هدایا را
که آن حافظ بر صائب به پشتش شهریارانم
به ظن خویش میبخشند سر و روح و بخارارا
مگر من جای او باشم که گیرم خرده بر کارش وگرنه
کدامین مدعی چون من بسنجد قدر آن زیبای رعنارا
خداوندا بر آن یکتاییت سوگند که آن مه روی شیرازی
اگر باشد! بود نوری ز روی تو ته چشم “اهورا “را
سارا says:
اگر آن ترک شیرازی ،بدست آرد دل ما را
ز خال هرزه اش گیرم ، تمام ملک دنیا را
از آن رو میدهم کیفر ، چنین هرزه نشانی من
که خواهد برد صبر از دل ،که ترکان خوان یغما را
گه از تبریز دل گیرد ،گه از شیراز دل جوید
چه پوید او که می دارد پی اش ، بسیار دلها را
چه بیهوده سخن گفتم ،از آن مهروی مشکین خال
خدایا زین سخن بگذر ،چو مردم سنگ خارا را
یکی خالیست در شیراز ، به روی چهره ای طناز
که حافظ بخشدش آسان ،سمرقند و بخارا را
همان خالی کزان بهجت ،ببازد روح اجزایش
همان خالی کزان صائب ،نمی خواهد سرو پارا
گرش یابم به رای دل ، قسم بر آستان دل
چه آسان و چه بی پروا ،کنم آباد دنیا را
اگر آن ترک شیرازی ،بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم ،همان یک خال زیبا را
هر آنکس چیز میبخشد ، دقیق و تیز می بخشد
نه چون آنان که میدانند برابر ، سنگ و درها را
بدان در کفه سنجش به در ، در می دهد ارزش
وگرنه در پی خالش ،دهی امروز و فردا را
بهمن دانشدوست از افغانستان: بجواب داکتر محمود انوشه، امیر نظام گروسی و حضرت حافظ – ۱۱ ثور ۱۳۹۱
اگر آن دخت افغانی به دست آرد دل ما را
به ناز قند لبخندش ببخشم عشق و انشا را
نه جسم و شهر در معنی که فردا نیست میگردد
نه روحی را که حبس گردد ز دستم نیست میگردد
سراسر جسم و ارواح را به محشرگاه میبخشند
نه بر دخت پریسایی که جان بخشید تن ما را
:مسیحا
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلی مارا
نه یک لحظه ببندم دل نه هم بخشم همی دنیا را
من آن ایار این دوران که بینم بسیارزین مه رویان
نه چون حافظ وصا ئب بگویم این شعر بی معنارا
سلام دوستان فضل احد احدی هستم . درسال ۱۳۵۹ خورشیدی در روستای زیبا و دیدنی کرامان ولسوالی دره ولایت پنجشیر تولد یافتم. درسال ۱۳6۴ شامل مکتب نسوان گذرگاه کابل شدم و در سال ۱۳۷۶ از لیسه عالی کرامان پنجشیر فراغت حاصل نمودم .درسال ۱۳۸۱ شامل دانشگاه کابل شدم و درسال ۱۳۸۴ از دیپارتمنت تیاتر و سینما دانشکده ی هنرهای زیباه بدرجه ی عالی فارغ شدم. سند فوق لیسانس ( ماستری) ام را از دانشگاه فرهنگ جمهوری تاجیکستان بدست آوردم. از سال 1385 تا اکنون استاد دانشکداه هنرهای زیبا هستم.